تبليغاتX
درد پنهان
مدتی است که رفته ام اینجا.
+ نوشته شده در سه شنبه 4 فروردین1388 و ساعت 14:6 -->

- این یکی دیگه جدیه. اینجا خیلی وقتا به سمت عدم رفت، ولی هر بار نجات پیدا کرد. یعنی اینکه واقعا دلم نمیخواست نابودش کنم. بهتر بگم، انگار میترسیدم یه بخش مهمی از وجودم رو از دست بدم.

کمتر از یک ماه دیگر وارد چهارمین سال میشدم. خیلی چیزائی که نوشتم، حالتهائی که موقع نوشتنشون داشتم، کامنتهائی که دوستای عزیزم گذاشتن و ...، همه برام عزیز بود و منو میترسوند از دور بودن ازشون. با این کار دارم همه ی خاطراتم رو نابود میکنم. ولی ...

ولی تموم شد. دیگه تموم شد.

- همیشه فکر میکردم آدمها آفریده شده اند که ریشه بدوانند. به چیزی وابسته بودن رو یه ارزش میدونستم. شدیدا هم وابسته ی این بلاگ بودم. اما حالا فهمیدم که آدم ها آفریده شده اند که بیایند و بروند. بگذارند و بروند...

- من کسی بودم که هروقت ناراحت هم بودم میخندیدم. این بلاگ یه وسیله بود.  واسه اینکه به همه بگم من ناراحتم. من دلم شکسته. یا واسه حرف زدن با کسائی که همینجوری خیلی راحت نمیتونستم باهاشون حرف بزنم. یکی اونور دنیا و خیلی ها همینور دنیا ولی دورتر از یه دنیا...

حالا میبینم که این راهش نبوده. واسه هیشکی بجز خودم اینجا ارزشی نداره. بذار حرفائی که نمیشه زد رو هیچ وقت نزد.

بچه ها شوخی شوخی سنگ میزنند و گنجشکا جدی جدی میمیرن

آدما شوخی شوخی زخم میزنند و دلها جدی جدی میشکنند

تو شوخی شوخی میخندی و بقیه جدی جدی عاشقت میشن

- بذار حرف دلم رو هم حالا که دارم واسه همیشه میرم بزنم. این شعر رو تو بلاگ 360 مرد دیدم. انگار حرف دل خیلی هاست. حالا هر کسی با زاویه دید خودش نیگا میکنه. هر کسی با خوندنش آدمای مختلفی رو تو ذهنش میاره و ...

این مثنوی حدیث پریشانی من است
بشنو که سوزنامه ویرانی من است
امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام
بلکه به یمن آمدنت جان گرفته ام
گفتی غزل بگو -غزلم-شور و حال مرد
بعد از تو حس شعر فنا شد خیال مرد
گفتم مرو که تیره شود زندگانیم
با رفتنت به خاک سیه میکشانیم
گفتی زمین مجال رسیدن نمیدهد
بر چشم باز فرصت دیدن نمیدهد
وقتی نقاب محور یکرنگ بودن است
معیار مهرورزی مان سنگ بودن است
دیگر چه جای دلخوشی و عشقبازی است ؟
اصلا کدام احمق از این عشق راضی است ؟
این عشق نیست فاجعه قرن آهن است
من بودنی که عاقبتش نیست بودن است
حالا بحرفهای غریبت رسیده ام
فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام
حق با تو بود از غم غربت شکسته ام
بگذار صادقانه بگویم که خسته ام
بیزارم از تمام رفیقان نا رفیق
اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق
تن را به ابتذال نبودن کشانده اند
روح مرا به مسند پوچی نشانده اند
تا این برادران ریا کار زنده اند
این گرگ سیرتان جفاکار زنده اند
یعقوب درد می کشد و کور می شود
یوسف همیشه وصله ناجور می شود
اینجا نقاب شیر به کفتار میزنند
منصور را هرآینه بر دار میزنند
اینجا کسی برای کسی کس نمی شود
حتی عقاب در خور کرکس نمی شود
جایی که سهم مرد بجز تازیانه نیست
حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست
ما میرویم چون دلمان جای دیگر است
ما میرویم هر که بماند مخیر است
ما میرویم گرچه ز الطاف دوستان
بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است
دلخوش نمیکنیم به عثمان و مذهبش
در کیش ما ملاک مسلمان ابوذر است
ما میرویم مقصد ما نامشخص است
هر جا رویم بی شک از این شهر بهتر است
از سادگیست گر به کسی تکیه کرده ایم
اینجا که گرگ با سگ گله برادر است
ما میرویم ماندن با درد فاجعه است
در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است
دیریست رفته اند امیران قافله
ما مانده ایم غافل پیران قافله
بر درب آفتاب پی باج میرویم
ما هم بدون بال به معراج میرویم

- بی انصافی اگر نکرده باشم، این بلاگ اگر نبود چند  تا دوست خوبی که توی دنیا هم لنگه شون پیدا نمیشه رو پیدا نمیکردم. برای ما همین را بس است.

- اگر اینجا خواننده ای داره که من را از نزدیک نمیشناسه، این ایمیل منه. شاید به زودی جائی دیگر بنویسم. اگر خواستید ایمیل بزنید و آدرس جدید رو بگیرید.

- یک آرزو هم داشتم. اینکه بدانم تک تک افرادی که تا حالا اینجا رو دنبال کردن کیا هستند. اگه نوشته های اینجا رو حتی یه مقدار کم دوست داشتید یه کامنت با اسمتون بذارید. خوشحال میشم.

- خداحافظ

+ نوشته شده در پنجشنبه 12 دی1387 و ساعت 20:25 -->

به نام یگانه همتای بی همتا

می آئیم و حملات غیر انسانی رژیم اشغالگر اسرائیل به غزه را محکوم میکنیم و شبش میرویم خانه در کنار خانواده گل میگیم و گل میشنویم و تو یه رختخواب گرم میخوابیم. در حالی که کودکان غزه حتی خانه ی امنی هم ندارند. چه برسد به رختخوابی گرم.

جمع میشویم و تظاهرات میکنیم و مرگ بر اسرائیل و هفت جد و آبادش میگوئیم و حالا گیرم در مظلومیت مردم غزه گریه هم میکنیم و بعدش میریم ناهار. در حالی که کودکان غزه حتی آب آشامیدنی سالم ندارند. چه برسد به غذا.

تحمل دیدن صحنه های دلخراش تلویزیون رو که زخمی ها و ویرانه های غزه رو نشون میده نداریم و چند تا فحش هم به خواهر و مادر ضرغامی میدهیم که اینا چیه تلویزیون نشون میده حالمون بد شد و بعدش کانال رو عوض میکنیم. در حالی که کودکان غزه تا آخر عمرشان هم نمیتوانند صحنه ی تکه تکه شدن پدر، مادر، خواهر، برادر یا دوستشان را از یادشان بیرون کنند.

نمیدونم باید چیکار کرد. اما راه حلش این نیست.

یگانه

+ نوشته شده در یکشنبه 8 دی1387 و ساعت 20:54 -->

به نام یگانه همتای بی همتا

ما پشتمان را میکنیم به دنیا, دنیا ما را .... بله!

دنیا پشتش را میکند به ما, باز هم دنیا ما را .... بله!

یگانه

+ نوشته شده در شنبه 7 دی1387 و ساعت 16:39 -->

به نام یگانه همتای بی همتا

دوستی در پاسخ به پست قبلی یه چیزی گفت که من به یه بیان دیگه اینجا میگم.

آیا نتیجه گیری که در پست قبل گرفته شد درسته اصلا؟ تو وقتی توی نمازت حواست به هر چیزی/کسی هست بجز اونکه داری به خاطرش نماز رو میخونی, وقتی که خودت حال نمیکنی با نمازی که داری میخونی, وقتی که نماز رو فقط یه وسیله میدونی که باعث میشه وقتی تو زندگی غرق شدی گاهی هم یادی از خالق خودت و زمین و آسمون بکنی یا ..., برو خودتو درست کن!

اگه نماز واسمون شده یه بازی که واسه دلخوشی یه خودمون میخونیم و روزی ۵ بار دولا و راست میشیم, به خاطر اینه که یادمون رفته اینی که قبل از هر نماز باید بگیم "اشهد ان لا اله الا الله" یعنی چی. این یعنی اینکه شهادت میدهم خدایی به جز الله نیست؟ واسه چی لازمه این رو توی اذان و اقامه اقرار کنیم؟ توحید عملی یه؟

نه. از نظر من این شهادت یعنی یادآوری. یعنی یادآوری یه اون روز "قالوا بلی". یعنی ما نماز نمیخونیم که حالا برای چند لحظه هم که شده به یاد خدا باشیم. نماز میخونیم یادمون بیاد از کجا اومدیم و به اینجا رسیدیم. توی قرآن "یقیمون الصلوه" همراه "یومنون بالغیب" اومده. یعنی هر وقت که ایمان پیدا کردی به غیب که یه جنبه اش همون اتفاقاتی یه که قبل از اومدنمون به این دنیا رخ داده, اونوقته که میتونی نماز رو اقامه کنی.

این نمازی که ما میخونیم فقط خوندن نمازه و نه اقامه نماز. شاید اگه همین رو هم بخونیم عمل به دستور خدا کردیم و حالا آتیشی در آینده اقصا نقاط بدنمون رو نسوزونه - که من تو همینش هم شک دارم. میگم اینجور نماز خوندن به هیچ دردی نمیخوره - ولی خدا هیچ جا نگفته نماز بخونین. گفته نماز رو اقامه کنید. پس تو فهم دستور خدا هم دچار مشکل شدیم و یه جور رویه ی خودگول زنی رو پیش گرفتیم.

من الان مشکلم اینه که شاید!!!! عقاید خودم بتونه خودم رو متقاعد کنه که نماز بخونم, اما یکی که مسلمون نیست رو به هیچ وجه توجیه نمیکنه. گفته های شما هم اصلا توجیه پذیر نبود.

همه مون شدیم کف روی آب.

یگانه

پی شنفت: این رو هم بشنوید.

+ نوشته شده در پنجشنبه 5 دی1387 و ساعت 17:10 -->

به نام یگانه همتای بی همتا

تو میگی "ایاک نعبد و ایاک نستعین". به چی فکر میکنی اونوقتی که اون جمله رو میگی؟ به کی فکر میکنی وقت گفتنش؟ به هر کسی/چیزی فکر میکنی، داری تنها "او" را میپرستی و تنها از "او" یاری میجوئی.

تو میگی "سبحان ربی الاعلی و بحمده". به چی فکر میکنی اونوقتی که اون جمله رو میگی؟ به کی فکر میکنی وقت گفتنش؟ به هر کسی/چیزی فکر میکنی، ....

تو میگی "سبحان الله". ه چی فکر میکنی اونوقتی که اون جمله رو میگی؟ به کی فکر میکنی وقت گفتنش؟ به هر کسی/چیزی فکر میکنی، ....

چه فایده ای داره خوندن این نمازی که توش داری اقرار میکنی خدای تو یه کسی یه بجز اونی که گفته این نماز رو بخونی؟ دلیل پا منبری نمیخوام که خدا گفته واجبه و پا تو کفش خدا نکن و دلیل نتراش که عمود آتشین نزدیک است و ....

یگانه

+ نوشته شده در سه شنبه 3 دی1387 و ساعت 21:4 -->

به نام یگانه همتای بی همتا

سیاست یعنی اینکه با یک لنگه کفش(حالا هر دو لنگه ی کفش!) توجه همه ی حامیان مردم غزه و فلسطین را منحرف کنی.

بعد هم قهرمان پرتاب کننده! بگوید که غلط کردم و گه خوردم و ترس از بت شدنش به تاریخ بپیوندد.

حتی به هفته هم نکشید!!

یگانه

پی نوشت: درد بزرگی است...

+ نوشته شده در شنبه 30 آذر1387 و ساعت 13:3 -->

به نام یگانه همتای بی همتا

آخرین برگ درخت افتاد

در حیاط خلوت پاییز

شادی شمشاد!

------------------------------------

خداحافظ پاییز...

یگانه

+ نوشته شده در جمعه 29 آذر1387 و ساعت 16:22 -->

به نام یگانه همتای بی همتا

به شخصه با لحظه به لحظه ی لحظاتی که اون خبرنگار لنگه کفش رو به طرف جورجی پرتاب کرد حال کردم. هم با کارش و هم با جاخالی باحالی که بوش داد! قابل توجه دوستان عزیزی که دارن اپلای میکنن و تا چند وقت دیگه کارشون به ویزا گرفتن میکشه. اگه بهتون ویزا ندادن لنگه کفشتون رو پرتاب کنید به سمت متصدیان سفارت که این کار بسیار نشانه ی دموکراسی است! حالا ربطشو خودم هم نمیدونم(دو نقطه دی).

داشتم فکر میکردم اگه کس دیگه ای جای جورجی بود چه عکس العملی نشون میداد.

سارکوزی: عمرا جاخالی میداد. در حد این حرفا نیست! ولی با شانسی که داره هم لنگه کفش بهش نمیخورد. بعد از لنگه کفش اول میرفت پائین پشت تریبون قایم میشد و از اونجا هم یواشکی و سینه خیز از در میرفت بیرون و سوار هواپیما میشد و میرفت.

احمدی نژاد: به همان سبک و سیاقی که جورجی جاخالی داد اینم جاخالی میداد. بعدش خیلی خونسرد میرفت پشت تریبون و میگفت: عزیزان من! نگذارید خدعه های دشمنان در این وضعیت بین ما برادران مسلمان فاصله ای ایجاد کند. و در انتها هم طنین مرد افکن مشهور کی خسته است؟ دشمن! توسط احمدی نژاد و حضار فضا را پر میکرد.

خاتمی: لنگه کفش دقیقا میخورد وسط پیشونیش. بعدش با اینکه دردش اومده بود ولی پشت تریبون وای میستاد. اشک تو چشماش حلقه میزد. یه کم در مورد اینکه الان عصر گفتگوی تمدنهاست و چرا باید کسی وقتی میتونه مهربون باشه و بیاد با هم یه قهوه بخوریم و حرف بزنیم لنگه کفش پرت کنه. آخرشم اشک امونش نمیده و همه رو به خدا میسپاره و آرزوی داشتن عراقی آباد، عراقی آزاد رو برای همه ی مردم دنیا میکنه.

هاشمی(اکبر!): جاخالی میده. بعدش بلافاصله همه رو دعوت به آرامش میکنه و میگه که از اول هم میدونسته که امروز قراره یکی به سمتش لنگه کفش پرتاب کنه. بعد هم شروع میکنه در مورد خاطرات قدیمی گفتن و اینکه من به امام گفتم که جنگ رو تموم نکن و ما میتونیم عراق رو لوله کنیم. ولی امام مثل همیشه حرف منو گوش نکرد و نتیجه اش هم الان این شده که یه جوجه خبرنگار به سمت من کفش پرتاب میکنه.(در حاشیه: خبرنگار فردا صبح با خورد محلول مشکوکی دار فانی را وداع میگوید)

چاوز: نه تنها جاخالی میداد، قبل از اینکه خبرنگار بیچاره لنگه کفش دوم رو پرتاب کنه هر دو تا لنگه کفشش و لیوان آبش و میکروفون و ... رو پرت میکرد طرفش. بعد هم با خونسردی ادامه حرفشو میزد و نیازی هم نبود که بخواد با شبکه های خبری مصاحبه کنه. دموکراسی واقعی هم یعنی همین. کسی حرفی داره؟

یگانه

پی نوشت1: عید غدیر مبارک.

پی نوشت2: بنابر دلایل امنیتی و اینکه این بلاگ لو رفته من نمیتونستم در مورد ممد چیزی بنویسم!!!

پی نوشت3: خدا رحم کرد یه چند روزی تعطیله. وگرنه با این برفی که اومده دچار دردسر میشدیم. امشب که 2 تو راه بودم تا برسم خونه. کوچه هم که یک لیز بازاری شده. باز الان ماشینا لیز میخوردن نمیتونن از کوچه برن بالا. ما تو زمستون یکی از سرگرمی هامون اینه میشینیم لیز خوردن اینا رو نیگا میکنیم و تشویق میکنیم که گاز بده گاز بده!!

پی نوشت4: یه مدتی یه با این آهنگ دارم زندگی میکنم!

پی نوشت۵: دیدن این نوشته هم جالبه!!


+ نوشته شده در سه شنبه 26 آذر1387 و ساعت 11:11 -->

به نام یگانه همتای بی همتا

پیامک داده که اگه خونه ای سریع بزن کانال چهار و نیگا کن.

گفتم حتما یا فک و فامیل خودشونه، یا فک و فامیل خودمونه، یا ممد داره مصاحبه ی انتخاباتی میکنه که اونکه سالی 1 بار هم پیامک نمیده اینقدر با هیجان گفته برو بزن کانال چهار.

منم که خونه نبودم. بلافاصله به مامی پیامک دادم که مامی بدو بزن کانال چهار که داره یه چیز باحال نشون میده. بعدش به همون دوستم پیامک دادم که حالا داره چی نشون میده؟

جواب میده تاثیر مشکلات جنسی بر آمار طلاق!

یا ابالفضل. حالا اگه مامانه بره بزنه کانال چهار ببینه داره اینو نشون میده من چی جواب بدم؟!

مامی جواب میده که من خونه نیستم! خیالم راحت میشه و یه نفس عمیق میکشم!

شب خونه که رسیدم مامانم اولین چیزی که میپرسه میگه کانال چهار چی نشون میداد که گفتی ببینم؟! یه کم من و من میکنم و ماجرای پیامک رو تعریف میکنم. میگه خدا خیلی بهت رحم کرد! میگم چطور؟ میگه اونجوری که تو گفتی برو بزن کانال چهار گفتم الان چی داره نشون میده. میخواستم برم اتاق نگهبان دانشکده بگم تلویزیونش رو روشن کنه بزنه کانال چهار!!!!

شانس آوردیما!

یگانه

+ نوشته شده در دوشنبه 25 آذر1387 و ساعت 18:41 -->

به نام یگانه همتای بی همتا

دخترک هرکاری که میکند نمیتواند آن صحنه را از ذهنش بیرون کند. حتی وقتهائی که سعی میکند از پسرک متنفر باشد.

آن روزی را که کنار هم روی تاب نشسته بودند، بستنی میخوردند و می خندیدند. پسرک ناگهان اخم کرد و رو به پسرک دیگری که روی نیمکت به دخترک زل زده بود گفت: چیه؟ چرا اینجوری نیگاش میکنی؟ مال منه. مال خود خودمه.

اگر پسرک راست گفته بود پس چرا دخترک الان تنها دارد تاب میخورد؟

چیزی به ذهنش نمیرسد که خیالش را آزاد کند. جز اینکه شاید منظور پسرک بستنی اش بوده...

یگانه

+ نوشته شده در شنبه 23 آذر1387 و ساعت 15:26 -->

به نام یگانه همتای بی همتا

اکنون که عزم به قتلگاه خود کرده ام، همه ی شما خوانندگان عزیز را به خدا می سپارم.

باشد که دعای شما رنجی که میکشم را مرهمی باشد.

خداوند همه ی بندگان گنه کار و بی گناه خود را غرق رحمت بی کرانش نماید.

ارادتمند همه ی شما

یگانه

پی نوشت: بابا حالا خبری هم نیست. دارم میرم 3 تا دندون عقل باقیمانده را به درک واصل کنم. خدا میدونه چه بلائی میخوان سرم بیارن(گریه!)

+ نوشته شده در پنجشنبه 21 آذر1387 و ساعت 12:58 -->

به نام یگانه همتای بی همتا

چرا؟

آخه چرا من نباید از اونایی باشم که وقتی دچار اضطراب میشن یا عصبی میشن اشتهاشون کور میشه. کلی وزن کم میکنند. کم خواب میشن یا .... من دقیقا دچار عواقب عکس میشم!

الان یه سری جوش زدم فاجعه. اصلا میشه گذاشتشون تو ژاندر وحشت. امیدوارم تا دم عروسی یه هفته ی دیگه خوب بشه وگرنه ممکنه خودکشی کنم.

یگانه
+ نوشته شده در چهارشنبه 20 آذر1387 و ساعت 12:53 -->

    به نام یگانه همتای بی همتا

- یکی میگفت عید که میاد, با خودش هوس عیدی میاره...

چقدر بعضی جمله ها بعضی وقتا هضمشون سنگین میشه.

- خدای بزرگی داریم ها. خودش گفته بعضی از بنده هام هستند که اینقدر ازم دور میشن که دیگه به حال خودشون میذارمشون و کاری به کارشون ندارم. ولی اینجوریا هم نیست. این خدا همونقدر بزرگه که یه جلوه اش میشه گلستان کردن آتیش برای پیامبرش...

ای خدا. بابا تو دیگه کی هستی.

یگانه

+ نوشته شده در سه شنبه 19 آذر1387 و ساعت 16:46 -->

به نام یگانه همتای بی همتا

یکی از شعرائی که پدربزرگم مرحومم - پدر پدرم - همیشه ورد زبونش بوده تا الهه بشه برای بچه هاش و یه جوری هم درس زندگی باشه این بوده:

ابله اوچون دنیا اوچون غم یمه

تاری بیلر کیم گازانیپ کیم یی-یر

یگانه

بیربط نوشت: دیدن این ویدیو هم خالی از لطف نیست.


+ نوشته شده در سه شنبه 19 آذر1387 و ساعت 11:5 -->

به نام یگانه همتای بی همتا

همون که بالا گفتم!

گوش کنید.

هشدار!خواننده خانومه(این بنابر درخواست خوانندگان است)

یگانه

+ نوشته شده در دوشنبه 18 آذر1387 و ساعت 20:36 -->

به نام یگانه همتای بی همتا

الان نیم ساعت است. دقیقا نیم ساعت که دزدگیر یک ماشین لعنتی دارد میزند و هیچ کسی هم نمی آید و خاموشش کند. از ۳ حالت خارج نیست. صاحابش یا مرده یا زیره یا رویه!

یگانه
بعد نوشت: دیشب تا خود ۳ زد!

+ نوشته شده در دوشنبه 18 آذر1387 و ساعت 0:59 -->
به نام یگانه همتای بی همتا
این شعر قیصر دیوانه کننده است.
به خصوص که یادآور خاطراتی شیرین باشد. هرچند شیرینی اش فراموش شده باشد.

می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را           می جویمت چنانـــکه لب تشنه آب را
محو تو ام چنانکه ستـــــاره به چشم صبح           یا شبنم سپیده دمــــــــــان آفتاب را
بی تابم آنچنانکه درختــــــــــــــان برای باد           یا کودکان خــــــــفته به گهواره تاب را
بایسته ای چنانکه تپیـــــــــــــدن برای دل           یا آنچنانکه بال ِ پـــــــــــریدن عقاب را
حتی اگر نباشی ، می آفریـــــــــــــــنمت          چونانکه التهاب بیابان ســـــــــــراب را
ای خواهشی که خواستنی تر ز پاســخی          با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را


یگانه
 
+ نوشته شده در یکشنبه 17 آذر1387 و ساعت 11:26 -->
به نام یگانه همتای بی همتا

حافظ امشب چه کرد با دل من.
انگار با آدم حرف میزنه بعضی وقتا.
به طرز وحشتناکی امشب جواب میداد.

نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر/هرآنچه ناصح مشفق بگویدت بپذیر
...
چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند/گر اندکی نه به وفق رضاست خرده مگیر
...
واعظان کین جلوه در محراب و منبر میکنند/چون به خلوت میروند آن کار دیگر می کنند
مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس/توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند
...
سخت میگیرد جهان بر مردمان سخت کوش
...
خانه خالی کن دلا تا منزل سلطان شود/کاین هوسناکان دل و جان جای لشکر می کنند
...
بخت حافظ گر از این گونه مدد خواهد کرد/زلف معشوقه به دست دگران خواهد بود


شاید اینا جدا جدا معنی نداشته باشه ولی واسه من یه دنیاست...

یگانه
 
+ نوشته شده در جمعه 15 آذر1387 و ساعت 0:4 -->
به نام یگانه همتای بی همتا
نزدیکهای زمستان که میشود خانه تکانی ما هم شروع میشود!
و متاسفانه دقیقا تا آخرهای اسفند هم ادامه دارد.
و من هیچ وقت نفهمیدم چرا باید من تک تک پرفیوم ها و کتابها و ... رو هم بردارم و دستمال بکشم!
و اینکه چرا مردها هیچ وقت متوجه نمیشوند که خانه کی تکانده میشود!


یگانه
 
+ نوشته شده در پنجشنبه 14 آذر1387 و ساعت 11:12 -->